پارت سی و پنجم :

صبح روز بعد، بیمارستان...

سیاوش پس از ترخیص آتیه و بچه‌ها ماشین را تا نزدیک‎ترین جای ممکن داخل محوطه آورد. بچه‌ها در آغوش مادرش و مهتاب بودند. و آتیه که حاضر نشده بود روی ویلچر بنشیند به کمک واکر قدم برمی‌داشت. جواب سلام سیاوش را نداده بود چه رسد به این‎که اجازه‌ی کمک کردن به او بدهد. بنابراین به هر سختی‌ای بود به تنهایی داخل ماشین نشست و راهی خانه شدند.
به خواست سیاوش، عمه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    اینجا واقعا دلم به حال آتیه سوخت😔

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از کامنت هات نسترن عزیز.♥️🙏.. من هنگام نوشتن این داستان با تمام شخصیتها زندگی کردم و پابه پاشون تو شادی و غم شریک بودم تا بتونم عواطف مختلف رو به مخاطب انتقال بدم.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️